تبليغاتX
دست نوشته ها
چند شب پیش خواب دیدم در مراسم تشییع جنازه کسی که نمیشناختم شرکت کرده بودم.

بسیار گریستم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 8:9 AM  توسط امیر زرگران  | 

بروی پلی که رود شرقی را به رود غربی متصل می کرد می رفتیم و ما چقدر می ترسیدیم از سقوط و خشکی که با رود ها به بین النهرین عراق می ماند، اما این کجا و آن کجا ! و خیال در من از تواضع یک حادثه سرشار شده بود ، در آنِ حادث شدن به آن نزدیکِ دوردست تو با یک شبدر وحشی چنان چرخ خوردی و در همان حال باد ما را با خود برد... تو به بلندای یک گیاه می ماندی تا در همان نزدیکی ها من از سوار غربی چرایی ِ آن حادث را بپرسم.سرم را به دیار بالا بسپار تا بالا روم از درختی که زندگی از آن بالا می رود. در اغلیم صورتت باد داشت می گذشت، با سنج های منحوس و من در گوشه با عزلت خود کناره گرفته بودم. هنوز با ما بود ،آن سوی تو که چنان با به عقب رفتنت به یک جغرافیای ناجور رسیدم. تو بودی که پهلوی سپیدت را سپرده به باد.....
هر آنی که در جا، جا می خوردم جایم را در جا عوض می کردم.من دیگر خود ِ جا بودم.به جای کدام هدیه ات که باز خود ِ جا بود آنی شوم که در جا می خواهی.؟
ما همیشه دوریم، دور تر از درون خواهش.خواهشی که از خراش ِ خواستن بر می خاست. با سواد آن کوه ها چه زندگی می کردم ، وقتی که آمدی و حضورت در سواد با مهی که از سکوت سرد و غمگین با خود داشت و من چقدر زندگی می کردم.
زمان قداست خاک را به بازی گرفته بود. ما در بیابانی هستیم که زمان را در خود بلعیده است. معلوم نیست بروی خاک راه می رویم یا بروی سنگ ریزه های عقیم..
ای اشتیاق بی سرانجام که بزرگترین حالت روح مرا با تمام منطق متناقضت در من داری ! مرا فراگیر تا برای رسیدن به آنچه نارسیدنی است سر به بی زمانی ِ بی ممدوح بگذارم.
سرگشتگی را همیشه باید به فال نیک گرفت...
ای متروکه حال که یاد مرا به حال خود رها نمی داری از اکنون ِ بی زمان ِ من بیرون آی ، مانند ورمی در ذهنم به کبودی و سیاهی خود چه می بالی...
رسم دلتنگی شاید محصول آمیزش عمود باشد میان جاده و راه، ولی اینجا که ذهن من به ظهور ذهن درخت رسید هیچ آمیزشی از عمود رسم چنین دلتنگی نکرد. برای دلتنگی همین حالا دلتنگ شدم.
لعنت به تو ای آبی ترین عمود دور دست که دایره مرا در خود از بین بردی.با زایش این تمنا در من به کدام ریشخند خود امیدواری؟ هنوز ذهن مغشوشم آن روز را که با آبی ترین قدم بروی سنگ فرش خیابان ها به دنبال یک عمود، کوچه به کوچه در می نوردید دلتنگت نکرد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 5:17 PM  توسط امیر زرگران  | 

 

وقت در من از آشنایی گفت

سرم در میان دستانم از دوری هم جنس با گذشتن از آن کرانه ای که آن روزها با قدم زدن در آن هیچ نمی گذشت

هیچ نمی گذشت و حال انگار آنچنان می گذرد که من از آن

و حال من انگار در گذر از این تجانس نا متجانس از جنس دیگری بودم ، از کوه ، نه ، از رود آری

آری و آری تا بیارایی وقت همزمان را با من بی نشان

نشان آن در آستانه هراس و هول از سقوط در میان دو بی انتها نشان

        تو خوب یادت می آید این دلم را به میان دو دستت چمیده و نا نشان فشرده

که از آن دو روز تا امروز تمامی این روزها فاصله است

و می اندیشی در دل میان دو دستت که این نشان از چه دارد این نا نشان

و نشان من در تن تو آب شد و طناب شد بر گردنم

ای بی نشان من ،

ای نا نشان تو ، من

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1390ساعت 12:18 PM  توسط امیر زرگران  |